





![]() |
![]() |
|
| گر چه می دانم نمی آید ولی هر دم زشوق×××سوی در می آیم و هر سو نگاهی می کنم |
|
سلام ...
والنتاین رو بهت تبریک میگم و مثل همیشه برات بهترین ها رو آرزو می کنم |
|
+ نوشته شده در
2008/2/15ساعت 2:27 توسط غریب |
|
|
در کهنه کاهی که به باد می دهی دانه نیست ولی دام چرا...
|
|
+ نوشته شده در
2008/1/30ساعت 1:15 توسط غریب |
|
|
ای که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد
|
|
+ نوشته شده در
2008/1/30ساعت 1:11 توسط غریب |
|
|
کاش کی او دفعه.........................................بی خیال...اینم ..
|
|
+ نوشته شده در
2008/1/29ساعت 18:10 توسط غریب |
|
|
آن که مست آمد ودستی به دل ما زد و رفت
در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد تقه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت |
|
+ نوشته شده در
2008/1/19ساعت 0:43 توسط غریب |
|
|
هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روز هست حالم دیدنی است
حال من از این و آن پرسیدنی است
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفال می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت
ما زیاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم |
|
+ نوشته شده در
2008/1/18ساعت 17:4 توسط غریب |
|
|
فکر نکنی یه مدت گرفتار بودم نتونستم آپ کنم فراموشت کردم...
|
|
+ نوشته شده در
2008/1/7ساعت 17:31 توسط غریب |
|
|
حکایت غریبی ست:
فراموش شدگان فراموش کنندگان را هیچ گاه فراموش نمی کنند !... |
|
+ نوشته شده در
2007/11/30ساعت 21:37 توسط غریب |
|
|
شب میلاد تو ای یار!
مرا شب غمگینی بود خانه با یاد تو از گل لبریز همه جا پرتو لرزنده شمع دوستانت همه شاد عاشقانت همه جمع! لیک در جمع عزیزان، تو نبودی افسوس. همه با یاد تو در طیف سرور خانه در گل مستور همه جا سرای نور یاد شبربن تو در موج نشاط عکس زیبای تو در جام بلور لیک در جمع عزیزان، تو نبودی افسوس همه با یاد تو ((خندان)) بودند و من ((خانه به طوفان داده!)) در ما همه ((گریان)) بودم. شمع همراه دل من می سوخت و کسی آگه از این راز نبود چه کنم؟ بی تو، در شادی ها بر دلم باز نبود. شمع هم گریان بود لیک ای معنی عشق اشک دلداده کجا؟ گریه شمع کجا؟ من کجا با دل تنگ شاد جمع کجا؟ شب تلخی بود شب تنهای من! من که در بستر غمها بودم من که از اشک غریبانه چو دریا بودم تو ندانی که چه تنها بودم! کاش می دانستی شب میلاد عزیزت ای یار! من به اندازه چشم همه مردم شهر گریه کردم در خویش. گریه ام بدرقه راهت باد شب میلاد تو ((من بودم و اشک)) من که از اشک غریبانه چو دریا بودم آه، ای معنی عشق تو ندانی که چه تنها بودم...
|
|
+ نوشته شده در
2007/11/30ساعت 21:33 توسط غریب |
|
|
|||
|
+ نوشته شده در
2007/11/28ساعت 1:42 توسط غریب |
|
|||
|
زندگی آتش با شکوهیست که با خوابی در هم فرو می ریزد
و عشق رعدیست که آتش را دوباره به جنگل زندگی هدیه می دارد. ...و باران انتهای هر چیزیست ...وباران خاموشی محض است |
|
+ نوشته شده در
2007/11/9ساعت 20:42 توسط غریب |
|
|
زندگی شاید
یك خیابان درازست كه هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد زندگی شاید ریسمانی ست كه مردی با آن خود را از شاخه می آویزد زندگی شاید طفلی است كه از مدرسه بر می گردد زندگی شاید عبور گیج رهگذری باشد كه كلاه از سر بر می دارد و به یك رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید صبح بخیر زندگی شاید آن لحظه مسدودی ست كه نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد و در این حسی است كه من آن را با ادراك ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت |
|
+ نوشته شده در
2007/11/9ساعت 20:28 توسط غریب |
|
|
نشانی بیشتر از یک سال از سفر من برای پیدا کردن خانه دوست می گذرد ومن هنوز در راهم! و من هنوز می گردم... بیش از یک سال از آغاز من برای ساختن گذشت.ساختن یک خانه تا در آن از رهگذران.. نشانی خانه دوست را بگیرم...واز خود می پرسم آیا اصلا دوستی وجود دارد؟! در این راه شک می کنم ..شاید اشتباه آمده ام!!؟ حال از تو می پرسم ای مسافر راه روشنایی..ای کسی که به دنبال نور می روی ای رهگذر!... "خانه دوست کجاست؟" |
|
+ نوشته شده در
2007/11/7ساعت 18:35 توسط غریب |
|
|
نه نه نه
اين هزار مرتبه گفتم نه ديگر توان نمانده توانايي در بند بند من از تاب رفته است شب با تمام وحشت خود خواب رفته است و در تمام اين شب تاريك تاريك چون تفاهم من با تو انسان افسانه مكرر اندوه و رنج را تكرار مي كند گفتي اميدهاست در نا اميد بودن من اما اين ابر تيره را نم باران نبود و نيست اين ابر تيره را سر باريدن انسان به جاي آب هرم سراب سوخته مي نوشد گلهاي نو شكفته اين لاله هاي سرخ گل نيست خون رسته ز خاك است باور كن اعتماد از قلبهاي كال بار رحيل بسته و مهرباني ما را خشم و تنفر افزون از ياد برده است باورنمي كني ؟ كه حس پاك عاطفه در سينه مرده است |
|
+ نوشته شده در
2007/11/7ساعت 18:16 توسط غریب |
|
|
هر کسی دوتاست . و با نبودن چگونه توانستن بود ؟
|
|
+ نوشته شده در
2007/11/7ساعت 18:7 توسط غریب |
|
|
تنها گسترده است بر گستره ی خاک با گذرگاه ها وراه ها اما همه شان را در خویش سرانجامی است می توانی بتازی در ره سپاری با دوتن با سه تن آخرین گام را اما باید تنها برداری از این رو هیچ دانایی ای نیکوتر از توانایی آن نیست که هرآن دشوارترین را آدمی به تنهایی به سرانجام رساند!
|
|
+ نوشته شده در
2007/11/7ساعت 18:4 توسط غریب |
|
|
+ نوشته شده در
2007/11/6ساعت 18:2 توسط غریب |
|
|
شاید آن روز که سهراب نوشت : تا شقایق هست زندگی باید کرد )) خبری از دل پر درد گل یاس نداشت باید اینجور نوشت هر گلی هم باشی چه شقایق چه گل پیچک و یاس زندگی اجبارست... |
|
+ نوشته شده در
2007/11/5ساعت 18:10 توسط غریب |
|
باران، چو تار نازک ابریشم ** بر کوسن لباس تو، گل می دوخت ** ما، در پناه طاقی کوتاه ماندیم... ** من، باد را به خنده دعا کردم ** تو، آن چنان سبک، که توان پنداشت ** آوار عطر، ریخته بر دوشم ** تن، با هزار حیله رها کردی ** در عطردان خالی آغوشم ** لب های ما، دو لته ی یک در شد ** دستان ما، دو بال کبوتر شد ** من آن دعای باد، رها کردم ** تو، عشق را به خنده دعا کردی ** راندیم... ** شب ها و روزها، همه پر پر شد ** شاید دوباره پنجه ی بارانی ** نقش مرا، به شیشه برویاند ** فریاد خواب های تب آلودت ** شاید، دوباره نام مرا گوید ** گردبادها، ز لانه برون آیند ** شاید که بادبادک دامانت ** شیطانی دو دست مرا جوید ** منقار مرغ خسته ی هر باران ** از بال گر گرفته ی من، یادیست ** شاید ز کام خالی هر طاقی ** از نام من، به گوش تو، فریادیست... (( سیاوش مطهری )) |
|
+ نوشته شده در
2007/11/5ساعت 17:57 توسط غریب |
|
|
می دمد شبگیر فروردین و من بیدارم. باز شبگیری دگر وز سال دیگر باز باز یک آغاز... |
|
+ نوشته شده در
2007/11/4ساعت 17:48 توسط غریب |
|
|
سهشنبه؛ چرا تلخ و بيحوصله؟ سهشنبه؛ چرا اين همه فاصله؟ سهشنبه؛ چه سنگين! چه سرسخت، فرسخ به فرسخ! سهشنبه خدا كوه را آفريد! «مرگ، مرگ است اگر دربارهي تو نباشد...» قیصرم از سختترين لحظات وقتي است كه نواي ملكوتي قرآن، فقدان قيصر امينپور را حكايت ميكند. «ديروز با تو بودم، ديروز ناگهان رفت در يك كلام كوتاه: قيصر به آسمان رفت»
تسلیت به تمام انانی که با قیصر زندگی کردن ،به دنیا امدن،زیستن،گریستن،به شوق خندیدن،رویا دیدن،عاشق شدن... |
|
+ نوشته شده در
2007/10/30ساعت 18:8 توسط غریب |
|
|
انتظار فرسودهات میکند...
غرورت را به تمامی در هم میشکند... روحت را خراش میدهد... و آرامآرام صیقلیات میکند...
با اینهمه دلتنگی چه کنم؟ کاش لااقل مجالی برای نوشتن بود...سکوت....سکوت....سکوت.... اهل گردم دل دیوانه اگر بگذارد نخورم می، غم جانانه اگر بگذارد... ....... |
|
+ نوشته شده در
2007/10/30ساعت 18:1 توسط غریب |
|
|
پر کن پیاله را،
کاین آب آتشین، دیریاست ره به حالِ خرابم نمیبرد! این جامها ـ که در پیِ هم میشود تهی ـ دریایِ آتش است که ریزم به کامِ خویش، گرداب میرباید و ، آبم نمیبرد! هان ای عقابِ عشق! از اوج قلههایِ مهآلودِ دوردست پرواز کن به دشتِ غمانگیزِ عمرِ من آنجا ببر مرا که شرابم نمیبرد... |
|
+ نوشته شده در
2007/10/30ساعت 18:1 توسط غریب |
|
|
حرف های ما هنوز ناتمام ... تا نگاه می کنی وقت رفتن است پیش از آنکه با خبر شوی ، لحظه ی عزیمت تو ناگذیر می شود آی ... ای دریغ و حسرت همیشگی ناگهان چقدر زود دیر می شود ...
|
|
+ نوشته شده در
2007/10/30ساعت 17:38 توسط غریب |
|
|
چه مهمانان بي دردسري هستند مردگان نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند و نه به حرفي دلي را آلوده به شمعي قانع اند و به اندکي سکوت... |
|
+ نوشته شده در
2007/10/30ساعت 17:32 توسط غریب |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
2007/10/30ساعت 12:28 توسط غریب |
|
|
آدم بعضي وقتها احتياج دارد ، به رنگ هاي عجيب و غريب ، به رنگ هاي ِ خالص ِ در هم ُ بي تفكيك ، به خواب ِ پرده هاي پشت ِ پنجره ، به چشمان ِ بسته ، و قلب ِ گشوده ... .
. |
|
+ نوشته شده در
2007/10/24ساعت 12:42 توسط غریب |
|
|
از بس که براورد غمت اه از من ترسم که شود بکام بد خواه ازمن
دردا که ز حجران تو ای جان جهان خون شد دلم و دلت نه اگاه از من
دل در غم عشق مبتلا خواهم کرد جان را سپر تیر بلا خواهم کرد عمری که نه در عشق تو بگزاشته ام امروز به خون دل قفا خواهم کرد |
|
+ نوشته شده در
2007/10/24ساعت 12:12 توسط غریب |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
2007/10/23ساعت 13:3 توسط غریب |
|
|
.....................................................................
این دهان بستی دهانی باز شد تاورنده ی لقمه های راز شد لب فرو بند از طعام و از شراب سوی خوان اسمانی کن شتاب گر تو این انبان ز نان خالی کنی پر ز گوهر های اجلالی کنی طفل جان از شیر شیطان باز کن بعد از انش باملک انباز کن چند خوردی چرب و شیرشن از طعام امتحان کن چند روزی از صیام چند شبها خواب را گشتی اسیر یک شبی بیدار شو دولت بگیر
< لینک مستقیم ربنای استاد شجریان> < لینک مستقیم آواز "این دهان بستی..." > |
|
+ نوشته شده در
2007/10/23ساعت 12:19 توسط غریب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
تو به من خندیدی
و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خک و تو رفتی و هنوز سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت ... |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 آذر 1385 |
|
RSS
|