![]() |
![]() |
|
| گر چه می دانم نمی آید ولی هر دم زشوق×××سوی در می آیم و هر سو نگاهی می کنم |
|
+ نوشته شده در
2007/5/15ساعت 22:41 توسط غریب |
|
|
تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره زا باغچه همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلود به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز ، سالها هست که در گوش من آرام ، آرام خش خش گام تو تکرار کنان ، میدهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا ، - خانه کوچک ما سیب نداشت
حمید مصدق |
|
+ نوشته شده در
2007/5/15ساعت 22:4 توسط غریب |
|
|
گفتم به وصل رویت خواهم رسید روزی گفتا که نیک بنگر شاید رسیده باشی |
|
+ نوشته شده در
2007/5/15ساعت 15:13 توسط غریب |
|
|
وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند بودم وقتی که دیگر رفت من به انتظار امدنش نشستم وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من اورادوست داشتم وقتی اوتمام کرد من شروع کردم وقتی او تمام شد من آغاز شد م وچه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن مثل تنها مردن ! دکتر علی شریعتی |
|
+ نوشته شده در
2007/5/14ساعت 16:34 توسط غریب |
|
|
+ نوشته شده در
2007/5/14ساعت 16:31 توسط غریب |
|
|
+ نوشته شده در
2007/5/14ساعت 16:27 توسط غریب |
|
|
یا لطیف عشق افلاطونی فکر نمی کنم کسی باشد که اصطلاح عشق افلاطونی را تا بحال نشنیده باشد. این نظریه معتقد است که چون در عالم مثل -بخوانید موثول- یا عالم ارواح بعضی از ارواح همدیگر را می شناخته اند،لذا وقتی به تن انسان تعلق می گیرند تن چون حجابی شده و با عث میشود که روح در قالب بدن زندانی شود.بنابراین وقتی کسی را دوست داریم به این علت است که روح ما در عالم مثل روح فرد مقابل را می شناخته و به همین علت هم به طرف کسی که دوسش داریم کشش پیدا می کند.و چون نمی تواند مثل عالم ارواح با روح فرد مقابل ارتباط کامل داشته باشد لذا فرد عاشق همیشه محزون هست.من نمی دانم این نظریه ممکن است چقدر درست و یا غلط باشد ولی معتقد به این هستم که عاشق از نظر روحی متالم هست و دوست داشتن از جنس عالم خاکی نیست.و یک موضوع روحانی هست. به نظر شما این مطلب چقدر صحت دارد؟ |
|
+ نوشته شده در
2007/5/14ساعت 16:20 توسط غریب |
|
|
بگذار تا شيطنت عشق ,چشمان تو را بر عريانهاي خويش بگشايد. هر چند حاصلي جز رنج وپريشاني نداشته باشد,اما كوري را هر گز به خاطر ارامشش تحمل مكن !....
بسیار صبر بباید پدر پیر فلک را تا بار دگر مادر گیتی چو توفرزند بزاید |
|
+ نوشته شده در
2007/5/14ساعت 16:6 توسط غریب |
|
|
راهي جز گريز برايم نمانده بود اين عشق آتشين پر از درد بي اميد در وادي گناه و جنونم کشانده بو د رفتم که داغ بوسه پر حسرت تو را با اشک هاي ديده ز لب شستشو دهم رفتم که ناتمام بمانم در اين سرود رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم،رفتم مگو ، مگو که چرا رفت ، ننگ بود عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما از پرده خموشي و ظلمت ، چو نور صبح بيرون فتاده بود به يکباره راز ما رفتم ، که گم شوم چو يکي قطره اشک گرم در لابلاي دامن شبرنگ زندگی رفتم که در سياهي يک گوربي نشان فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی من از دو چشم روشن و گريان گريختم از خنده هاي وحشي طوفان گريختم از بستر وصال به آغوش سرد هجر آزرده از ملامت وجدان گريختم اي سينه در حرارت سوزان خود بسوز ديگر سراغ شعله آتش ز من مگي رمي خواستم که شعله شوم ، سرکشي کنم مرغي شدم به کنج قفس بسته و اسير روحي مشوشم که شبي بي خبر ز خويش در دامن سکوت به تلخي گريستم نالان ز کرده ها و پشيمان ز گفته ها ديدم که لايق تو و عشق تو نيستم |
|
+ نوشته شده در
2007/5/12ساعت 20:52 توسط غریب |
|
|
من درد تورا زدست اسان ندهم دل بر نکنم زدوست تا جان ندهم
از دوست به یادگار دردی دارم کان درد به صدهزار درمان ندهم **************
دل در غم عشق مبتلا خواهم کرد جان را سپر تیر بلا خواهم کرد عمری که نه در عشق تو بگزاشته ام امروز به خون دل قفا خواهم کرد ********* از بس که براورد غمت اه از من ترسم که شود بکام بد خواه ازمن دردا که ز حجران تو ای جان جهان خون شد دلم و دلت نه اگاه از من ************ تا با غم عشق تو مرا کار افتاد بیچاره دلم در غم بسیار افتاد بسیار فتاده بود هم در غم عشق اما نه چنین زار که این بار افتاد سودای تورا بهانه ای بس باشد مه گوش تو را ترانه ای بس باشد در کشتن ما چه میزنی تیر جفا مارا سر تازیانه ای بس باشد ************
|
|
+ نوشته شده در
2007/5/12ساعت 20:29 توسط غریب |
|
|
از میان اشیاء این عالم، چهار چیز است که مالک بردار نیست صاحب ندارد، قباله مالکیت برایش بی معنی است، ابلهانه است، سخیف است، حرف رسم و رسومات! حدود و مقررات، عرفیات و اعتبارات، سند و مهر و امضاء و شاهد و بیع و شری درباره اش حرف پوچ و زشتی است
یکی کتاب است، دیگری معبد است، دیگری زیبایی است و دیگری ... دل.. |
|
+ نوشته شده در
2007/5/12ساعت 20:15 توسط غریب |
|
|
بازای که تا به خود نیازم بینی بیداری شبهای درازم بینی
نی نی غلط ام که خود فراق تو مرا کی زنده رها کند که بازم بینی هرروز دلم در غم تو زار تر است وزمن دل بیرحم تو بیزار تر است بگذاشتیم غم تو مگذاشت مرا حقا که غمت از تو وفادارتر است
برمن در بد بسته میدارد دوست دل را به عنا شکسته میدارد دوست زین پس منو دل شکستگی بر در دوست چون دوست دل شکسته میدارد دوست
|
|
+ نوشته شده در
2007/5/12ساعت 19:58 توسط غریب |
|
|
و در آن لحظه که از بازی کردن ایستادند بی آنکه قصه به پایان رسیده باشد, چه بی احساس بلند شدیم و بی کف زدن تنهایشان گذاشتیم. درد صحنه های بی دلیل بیشتر از اشک های نیامده نبود! چه می توان گفت؟! چه باید کرد؟! وقتی هنوز شکوفه ها به درون شاخه ها می رویند. |
|
+ نوشته شده در
2007/5/2ساعت 20:21 توسط غریب |
|
|
هميشه بشينيم و منتظر پايان باشيم. هميشه شروع کنيم در حالی که نقشه یتمام کردنش را می کشيم! خواهم رفت و خواهم برگشت. ای کاش هُلم می دادی آن قدر محکم که به آسمان برسم! ای کاش هُلت می دادن آنقدر محکم که صدای باد گوشت را پر کند. خواهی رفت و خواهم برگشت. و در آن لحظه ی تلاقي، من باز هم ستم می کنم! می ترسم. می ترسم اين آخرين بار باشد. خواهم رفت و خواهم رفت. با اشکهايم. |
|
+ نوشته شده در
2007/5/2ساعت 20:19 توسط غریب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
تو به من خندیدی
و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خک و تو رفتی و هنوز سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت ... |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 آذر 1385 |
|
RSS
|