تبليغاتX
یاد دوست
گر چه می دانم نمی آید ولی هر دم زشوق×××سوی در می آیم و هر سو نگاهی می کنم
علی حقیقتی بر گونه ی اساتیر
( دانلود )

بازگشت به خویشتن
( دانلود )
-----------------------------
+ نوشته شده در  2007/7/18ساعت 9:22  توسط غریب | 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروز ها ‚ دیروزها
دیدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد
می خزند آرام روی دفترم
دستهایم فارغ از افسون شعر
یاد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله میزد خون شعر
خک میخواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل به روی گور غمنکم نهند
بعد من ناگه به یکسو می روند
پرده های تیره دنیای من چشمهای ناشناسی می خزند
روی کاغذها و دفترهای من
در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد من با یاد من بیگانه ای
در بر اینه می ماند به جای
تار مویی نقش دستی شانه ای
می رهم از خویش و میمانم ز خویش
هر چه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی
در افقها دور و پنهان میشود
می شتابند از پی هم بی شکیب
روزها و هفته ها و ماهها
چشم تو در انتظار نامه ای
خیره میماند به چشم راهها
لیک دیگر پیکر سرد مرا
می فشارد خک دامنگیر خک
بی تو دور از ضربه های قلب تو
قلب من میپوسد آنجا زیر خک
بعد ها نام مرا باران و باد
نرم میشویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ


 

 

+ نوشته شده در  2007/7/15ساعت 21:8  توسط غریب | 
به جست و جوی تو
بر درگاه ِ کوه میگریم،
در آستانه دریا و علف.

به جستجوی تو
در معبر بادها می گریم
در چار راه فصول،
در چار چوب شکسته پنجره ئی
که آسمان ابر آلوده را
قابی کهنه می گیرد.
. . . . . . . . . . . .
به انتظار تصویر تو
این دفتر خالی
تاچند
تا چند
ورق خواهد زد؟
***
جریان باد را پذیرفتن
و عشق را
که خواهر مرگ است.-

و جاودانگی
رازش را
با تو درمیان نهاد.

پس به هیئت گنجی در آمدی:
بایسته وآزانگیز
گنجی از آن دست
که تملک خک را و دیاران را
از این سان
دلپذیر کرده است!
***
نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آفتاب می گذرد
- متبرک باد نام تو -

و ما همچنان
 دوره می کنیم
شب را و روز را
هنوز را...

+ نوشته شده در  2007/7/15ساعت 21:2  توسط غریب | 
در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود.
و کلمه، بی زبانی که بخواندش، و بی اندیشه ای که بداندش، چگونه می تواند بود؟
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود،
و با نبودن، چگونه می توان بودن؟
و خدا بود و، با او، عدم،
و عدم گوش نداشت،
حرفهایی هست برای گفتن،
که اگر گوشی نبود، نمی گوییم،
و حرفهایی هست برای نگفتن،
حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند.
حرفهایی شگفت، زیبا و اهورایی همین هایند،
و سرمایه ماورایی هرکسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد،
حرفهای بیتاب و طاقت فرسا،
که همچون زبانه های بیقرار آتشند،
و کلماتش، هریک، انفجاری را به بند کشیده اند،
کلماتی که پاره های بودن آدمی اند...
اینان هماره در جستجوی مخاطب خویشند،
اگر یافتند، یافته می شوند...
و ...
در صمیم وجدان او، آرام می گیرند.
و اگر مخاطب خویش را نیافتند، نیستند،
و اگر او را گم کردند، روح را از دورن به آتش می کشند و، دمادم، حریق های دهشتناک عذاب برمی افروزند.
و خدا، برای نگفتن حرفهای بسیار داشت،
که در بیکرانگی دلش موج می زد و بیقرارش می کرد.
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟
هرکسی گمشده ای دارد،
و خدا گمشده ای داشت.
هرکسی دوتاست و خدا یکی بود.
هرکسی، به اندازه ای که احساسش می کنند، هست.
هرکسی را نه بدانگونه که هست، احساس می کنند.
بدانگونه که احساسش می کنند، هست.
انسان یک لفظ است،
که بر زبان آشنا می گذرد،
و بودن خویش را از زبان دوست، می شنود.
هرکسی کلمه ای است:
که از عقیم ماندن می هراسد،
و در خفقان جنین، خون می خورد،
و کلمه مسیح است،
و در آغاز، هیچ نبود،
کلمه بود،
و آن کلمه، خدا بود
( دکتر شریعتی )
+ نوشته شده در  2007/7/8ساعت 19:10  توسط غریب | 
فرا رسیدن ایام فرخنده و مسعود میلاد حضرت فاطمه زهرا(س)و روز مادر را به عموم شیعیان دنیا تبریک و تهنیت عرض می کنم.

       فرازی از دعاى  حضرت فاطمه زهرا ٬سلام الله علیه در حاجتهاى جامعى براى دنيا و آخرت


پروردگارا! تا آنگاه كه مرا زنده مى‏دارى، به آنچه داده‏اى قانعم گردان،

و عيوبم را بپوشان، و مرا سلامت دار،

 و آن زمان كه مرا ميميرانى مرا بيامرز، و مشمول رحمتت قرار ده،

 ......

پروردگارا! پدر و مادر و هر كه بر من حقى دارد را به بهترين وجه پاداش ده،

 خداوندا! مرا تنها در آنچه بجهت آن مرا خلق كرده‏اى مشغول نما،

 و در آنچه خود متكفّل آن برايم شده‏اى مشغول نساز.


پروردگارا! نفسم را ذليل،

 و مقامت را در نفسم افزون فرما،

و طاعتت و عمل به آنچه مورد رضايت توست،

 و دورى از آنچه مورد غضب تو مى‏باشد، را بمن الهام كن،

 اى بهترين رحم‏كنندگان.

+ نوشته شده در  2007/7/3ساعت 21:19  توسط غریب | 
از نسیم صبح پرسیدم خبری از تو
هیچ نگفت برایم جز دوری از تو
گفتم ای نسیم صبحگاهی گو به یار
تا کی این دل باید کشد این
انتظار
بازگو ای نسیم با یار این حال ما
دیگر ندارد این دل تاب دوری ها
روزها می گذشت نمی آمد نسیم
تا که روزی چند بگذشت آمد نسیم
گفتمش از چه رو دیر آمدی
بهر من از یار دیر خبر آوردی
گفت با من که یار از تو بدتر است
گر تو نیک باشی او بهتر است
گفت عشق با انتظار
معنا شود
گر شوی نزدیک من دل رسوا شود
دل شود رسوا نه از روی دروغ
بلکه از دوست داشتن های پر فروغ

انتظار شعله ور گردان کند
عشق
تو بر معشوق بی پایان کند
هر زمان شد از انتظار
بیم هلاک از روزگار
آن زمان بر گونه ات یابی
قطره اشکی چون دُرِ دریایی
زین جهت این اشک ، اشک یار است

پس بدان این پایان انتظار است
+ نوشته شده در  2007/7/3ساعت 21:7  توسط غریب | 
۱-صدای زندگی که در من است، نمی تواند به گوش زندگی در تو برسد. پس حرف بزنیم تا تنهایی خود را پر کنیم.

۲-چشمانت را بگشا و نگاه کن! چهره ات را در همه چهره ها خواهی دید، گوش بسپار و بشنو! صدای خود را در همه صداها خواهی شنید.

۳-برای کشف حقیقت دو نفر لازم است، یکی برای گفتنش، و دیگری برای درکش.

۴-اگرچه سیلابی از کلمات بی وقفه ما را غرق می کند، اما در عمق وجودمان سکوت برای همیشه حاکم است.

۵-با ریتم آنها که راه می روند، می روم. دیگر بی حرکت نمی مانم تا رژه دسته جات مختلف را نگاه کنم.

۶-به آنکه به تو لطف می کند، به اندازه وزنش بدهکاری. پس تو هم به او لطف کن، یا قلبت را به او هدیه کن.

۷-تنهایی من زمانی به وجود آمد که انسانها یاوه گویی خطاهایم را به عاریت گرفتند و سکوت فضیلت هایم را سرزنش کردند.

۸-افکاری را که در کلام  زندانی کرده ام، به ناچار با اعمالم آزادشان می کنم.

                                                                                             (جبران خلیل جبران)
+ نوشته شده در  2007/6/27ساعت 10:49  توسط غریب | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما سیب نداشت ...


نوشته های پیشین
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
آذر 1385
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

www.GHASRE20.blogfa.com