![]() |
![]() |
|
| گر چه می دانم نمی آید ولی هر دم زشوق×××سوی در می آیم و هر سو نگاهی می کنم |
|
حرف های ما هنوز ناتمام ... تا نگاه می کنی وقت رفتن است پیش از آنکه با خبر شوی ، لحظه ی عزیمت تو ناگذیر می شود آی ... ای دریغ و حسرت همیشگی ناگهان چقدر زود دیر می شود ...
|
|
+ نوشته شده در
2007/10/30ساعت 17:38 توسط غریب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
تو به من خندیدی
و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خک و تو رفتی و هنوز سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت ... |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 آذر 1385 |
|
RSS
|