![]() |
![]() |
|
| گر چه می دانم نمی آید ولی هر دم زشوق×××سوی در می آیم و هر سو نگاهی می کنم |
باران، چو تار نازک ابریشم ** بر کوسن لباس تو، گل می دوخت ** ما، در پناه طاقی کوتاه ماندیم... ** من، باد را به خنده دعا کردم ** تو، آن چنان سبک، که توان پنداشت ** آوار عطر، ریخته بر دوشم ** تن، با هزار حیله رها کردی ** در عطردان خالی آغوشم ** لب های ما، دو لته ی یک در شد ** دستان ما، دو بال کبوتر شد ** من آن دعای باد، رها کردم ** تو، عشق را به خنده دعا کردی ** راندیم... ** شب ها و روزها، همه پر پر شد ** شاید دوباره پنجه ی بارانی ** نقش مرا، به شیشه برویاند ** فریاد خواب های تب آلودت ** شاید، دوباره نام مرا گوید ** گردبادها، ز لانه برون آیند ** شاید که بادبادک دامانت ** شیطانی دو دست مرا جوید ** منقار مرغ خسته ی هر باران ** از بال گر گرفته ی من، یادیست ** شاید ز کام خالی هر طاقی ** از نام من، به گوش تو، فریادیست... (( سیاوش مطهری )) |
|
+ نوشته شده در
2007/11/5ساعت 17:57 توسط غریب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
تو به من خندیدی
و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خک و تو رفتی و هنوز سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت ... |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 آذر 1385 |
|
RSS
|