تبليغاتX
یاد دوست -
گر چه می دانم نمی آید ولی هر دم زشوق×××سوی در می آیم و هر سو نگاهی می کنم
نه نه نه
 اين هزار مرتبه گفتم نه
 ديگر توان نمانده توانايي
در بند بند من
 از تاب رفته است
 شب با تمام وحشت خود خواب رفته است
و در تمام اين شب تاريك
تاريك چون تفاهم من با تو
انسان افسانه مكرر اندوه و رنج را
 تكرار مي كند
 گفتي
 اميدهاست
 در نا اميد بودن من
 اما
 اين ابر تيره را نم باران نبود و نيست
 اين ابر تيره را سر باريدن
انسان به جاي آب
 هرم سراب سوخته مي نوشد
گلهاي نو شكفته
 اين لاله هاي سرخ
گل نيست
 خون رسته ز خاك است
 باور كن اعتماد
 از قلبهاي كال
 بار رحيل بسته
 و مهرباني ما را
 خشم و تنفر افزون
 از ياد برده است
 باورنمي كني ؟
كه حس پاك عاطفه در سينه مرده است


+ نوشته شده در  2007/11/7ساعت 18:16  توسط غریب | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما سیب نداشت ...


نوشته های پیشین
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
آذر 1385
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

www.GHASRE20.blogfa.com