![]() |
![]() |
|
| گر چه می دانم نمی آید ولی هر دم زشوق×××سوی در می آیم و هر سو نگاهی می کنم |
|
زندگی آتش با شکوهیست که با خوابی در هم فرو می ریزد
و عشق رعدیست که آتش را دوباره به جنگل زندگی هدیه می دارد. ...و باران انتهای هر چیزیست ...وباران خاموشی محض است |
|
+ نوشته شده در
2007/11/9ساعت 20:42 توسط غریب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
تو به من خندیدی
و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خک و تو رفتی و هنوز سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت ... |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 آذر 1385 |
|
RSS
|